تبليغاتX
هر چیزی که بخوای
یه نگاه کنی مشتری میشی



آزادی

   آزادی


دنيا که شروع شد زنجير نداشت، خدا دنياي بي زنجير آفريد. آدم بود که زنجير را ساخت، شيطان کمکش کرد.

دل، زنجير شد، زن، زنجير شد. دنيا پر از زنجير شد و آدم ها همه ديوانه زنجيري!
خدا دنيا را بي زنجير مي خواست. نام دنياي بي زنجير اما بهشت است.
امتحان آدم همين جا بود. دستهاي شيطان از زنجير پر بود.
خدا گفت: زنجيرهايتان را پاره کنيد. شايد نام زنجير شما عشق باشد.
يک نفر زنجيرهايش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري. اين نام را شيطان بر او گذاشت.
شيطان آدم را در زنجير مي خواست.
ليلي، مجنون را بي زنجير مي خواست.
ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد.
ليلي کمک کرد تا مجنون زنجيرش را پاره کند.
ليلي زنجير نبود. ليلي نمي خواست زنجير باشد.
ليلي ماند. زيرا ليلي نام ديگر آزادي است.


| +| نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 23:17 توسط omid |


این عکس چیست؟

این عکس چیست؟

فکر نمی‌کنم درست جواب داده باشید! شاید اگر نمای واضح‌تری ببینید بتوانید جواب بدهید:

باز هم که نتوانستید حدس بزنید. یعنی بازم می خواین از نزدیک تر ببینید؟

دیگه مجبورم خودم جواب بدم

عکس‌هایی که مشاهده کردید هزاران پنگوئن را با نوزادهایشان نشان می‌دهد. برای جلوگیری از یخ زدن جوجه پنگوئن‌ها، آنها یک گردهمایی بزرگ ترتیب داده‌اند تا با حرارت بدن‌هایشان یکدیگر را از سرما حفظ کنند.

آن لکه‌های قهوه‌ای بزرگ در عکسهایی که از ارتفاع زیاد گرفته بودند، در واقع جوجه پنگوئن‌های قهوه‌ای بودند

این عکس‌ها از یک هلیکوپتر و از ارتفاع 600 متری از منطقه‌ای به نام جورجیای جنوبی نزدیک جزایر معروف فالکلند در اقیانوس اطلس جنوبی گرفته شده‌‌اند.

درجه حرارت در هنگامی که عکس‌ها گرفته می‌شدند، منفی 15 درجه سانتیگراد بود.

جوجه پنگوئن‌ها در 3 هفته اول زندگی نمی‌توانند درجه حرارات بدن خود را تنظیم کنند، بنابراین والدین مجبور هستند آنها را به صورت گروهی نزدیک هم نگه دارند و هر 3-2 ساعت به آنها غذا بدهند.

 


| +| نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 23:13 توسط omid |


یادته ؟

ببین چقدر دلم گرفته...

 

یادته یه روز بهم گفتی هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه وبهت بخنده...

گفتم: اگه بارون نیومد چی؟

گفتی: اگه چشمای تو بباره آسمون هم گریش میگیره...

گفتم:  یه خواهش دارم، هر وقت آسمون چشام خواست بباره تنهام نزار.

گفتی: چشم عزیزم

حالا من دارم گریه میکنم و آسمون نمی باره... تو هم اون دور دورا ایستادی و به من میخندی... 

                                                  خیلی نامردی...


| +| نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 23:4 توسط omid |